|
کاغذ پاره های من
|
||
|
تو رو من چشم در راهم |
||
|
درباره وبلاگ
فهرست اصلی دوستان نوشته های پیشین
طراح قالب
|
من تنها توی باون.یه شب سرد زمستون توی خاموشیه کوچه.می زدم دردامو درمون زندگی واسم یه کابوس.واسه من رنج وعذاب بود حسرت یه قلب ساده.این بود درد من حیرون زندگی تلخیه راه بود.زندگی همش غرور بود قاتل قلبای عاشق.بود فراق از بوی بارون منه تنها.منه خسته.منه از همه گسسته منه بی بال واسه پرواز.منه مونده تو بیابون شدم آرزوی قلبی.ساده تر از من پنهون بعد برگ ریزون پاییز.بعد گریه های ناودون حالا از غم ها بریدم.حالا زندگی یه خواب نیست دیگه دنیا بم نمی گه.نیمه جون از اینجا بیرون
نوشته شده توسط عاطفه زارع در شنبه چهاردهم بهمن 1385 ساعت 23:55 موضوع: | لینک ثابت
می دونی چقدر دوست دارم باهات مي مونم مي دونم كه بهتريني كه ميگي دوستت دارم ، منم ميگم من بيشتر
نوشته شده توسط عاطفه زارع در شنبه چهاردهم بهمن 1385 ساعت 23:34 موضوع: | لینک ثابت
در يک شب باراني آن لحظه که دلتنگ می شوم خود به خود هوس باران را ميکنم آن لحظه که آن لحظه است که دلم مي خواهد تنهايي در زير باران بدون هیچ چترو سر پناهي قدم بزنم قدم بزنم تا خيسِ خيس شوم، خيس تر از قطره هاي باران....خيس تر از آسمان، خيس تر از درختان آن لحظه که خيس خيس مي شوم، دلم ميخواهد باز زير باران بمانم، دلم نمي خواهد باران قطع شود دلم ميخواهد همچو آسمان که بغضش را خالي مي کند، خالي شوم .
نوشته شده توسط عاطفه زارع در شنبه چهاردهم بهمن 1385 ساعت 23:30 موضوع: | لینک ثابت
زندگي رو دوست دارم با تمام بد بياريش عاشقي رو دوست دارم با تمام بي قراريش من ميخوام اشكو بفهمم وقتي از چشمهام ميريزه تنهايي گر چه كشنده ست واسه من خيلي عزيزه تو كتاب نوشته عاشق خيلي تنها خيلي خسته ست جاي بارون بهاري روي چترهاي شكسته ست اما من ميگم يه عاشق همه دنيا رو داره همه چترها رو بايد بست وقتي آسمون ميباره نون عشقو ميخورم منت نونوا ندارم سينه سوخته عاشقم با كسي دعوا ندارم
نوشته شده توسط عاطفه زارع در شنبه چهاردهم بهمن 1385 ساعت 23:28 موضوع: | لینک ثابت
عشق خیالی
شکستم وقتی دیدم تویه جا ، داری واسه یه کسی شعر می خونی شعرایی که من واست گفته بودم ، داری تقدیم یه لبخند می کنی تو منو شکستی با سنگ چشات ، چشایی که دیگه آینه ام نبود منوخط زدی بااون دستایی که، حالا تو دست یه عشق دیگه بود شب وروزبه فکر اون لحظه بودم،که واست گل محبت می چیدم اون موقع خودموبا یه دنیا عشق،توی چشمای دو رنگت می دیدم دیگه حتی به کسی نگفته ام، که دوسش دارم زیاد یه عالمه چون می خواستم که بازم ببینمت ، یه نگاه که تنها التماسمه
نوشته شده توسط عاطفه زارع در شنبه چهاردهم بهمن 1385 ساعت 23:27 موضوع: | لینک ثابت
اگه تنهام،اگه غمگین،اگه بال وپر شکستم اگه توی آسمون ها، نیستم وتنها نشستم اگه جاده ای ندارم،اگه کوچه هام خرابه اگه دلخوشی ندارم،یافردا برام سرابه می تونم پربزنم به،آسمون اما نخواستم عابرجاده ها باشم،خوشی وفردا نخواستم همه زندگیم یه دفتر،یه دفتر چه ی قشنگه خاطراتی ازیه عشق و،پردست خط ورنگه زندگیم توی نگاهش، زندگی داشته نمرده همه ی دلخوشی هامو،به دل دفتر سپرده جنس این دفترزیبا،همش از نیش وکنایست اما واسه ی دل من،شکل بهترین ترانست همه معنای نوشتش،همه اصل خاطراتش آخردفترنوشته،عشقتو نداشتی دوستش
نوشته شده توسط عاطفه زارع در شنبه چهاردهم بهمن 1385 ساعت 23:24 موضوع: | لینک ثابت
عشق مثل يک سکه ميمونه که اگه بيفته تو قلک قلب ديگه نميشه درش اورد اگرم بخواي درش بياري بايد اونو بشکني.
نوشته شده توسط عاطفه زارع در شنبه چهاردهم بهمن 1385 ساعت 23:16 موضوع: | لینک ثابت
آبي تر از آنيم كه بي رنگ بميريم شيشه نبوديم كه با سنگ بميريم تقصير كسي نيست كه اينگونه غريبيم شايد كه خدا خواست كه دلتنگ بميريم .
نوشته شده توسط عاطفه زارع در شنبه چهاردهم بهمن 1385 ساعت 23:12 موضوع: | لینک ثابت
دو راهی عشق دلم شکسته بود ولی کنارتومونده بودم تموم حرفای تورو از جون ودل خونده بودم کاشکی توی قلب توهم جایی واسه عاشقی بود مثل سکوت عاشقا دنیایی ازسادگی بود وقتی که اشکای منومی دیدی ومی خندیدی بازم دوست داشتم ولی هیچ وقت اینونفهمیدی سادگی منودیگه تواین دنیا هیچکی نداشت اما بازم نگاه تو رنگی از عاشقی نداشت هرکدوم ازاشکای من به تنهایی یه قصه بود قصه ایی از عشق ووفا که تودلم نشسته بود دنیایی که برای توی دلم ساخته بودم نشون می داد که من چقدر عاشق ودلباخته بودم به یاد اون روزهایی که غصه وغم جایی نبود خواستم بگم دوست دارم راهی دیگه باقی نموند
نوشته شده توسط عاطفه زارع در شنبه چهاردهم بهمن 1385 ساعت 23:8 موضوع: | لینک ثابت
محاکمه عشق : جلسه ی محاکمه ی عشق بود و عقل که قاضی این جلسه بود,عشق را محکوم به تبعید به دورترین نقطه ی مغز یعنی فراموشی کرد.قلب نقاضای عفو عشق را داشت ولی همه ی اعضا با او مخالف بودند.قلب شروع کرد به طرفداری از عشق:آهای چشم مگر تو نبودی که هر روز آرزوی دیدن او را داشتی؟ای گوش مگر تو نبودی که در آرزوی شنیدن صدایش بودی؟وشما پاها که هر روز آماده ی رفتن به سویش بودید,حالا چرا اینچنین با اومخالفید؟ همه ی اعضا رو برگرداندند وبه نشانه ی اعتراض جلسه را ترک کردند تنها عقل و قلب در جلسه ماندند.عقل گفت:دیدی ای قلب؟همه از عشق بیزارند.ولی من متحیرم با اینکه عشق از همه بیشتر تو را ازرده چرا هنوز از او حمایت می کنی؟قلب نالید و گفت :من بدون عشق دیگر نخواهم بود وتنها تکه گوشتی هستم که هر ثانیه قبل را تکرار می کند وفقط با عشق می توانم یک قلب واقعی باشم ,پس من همیشه از عش حمایت می کنم.
نوشته شده توسط عاطفه زارع در شنبه چهاردهم بهمن 1385 ساعت 23:1 موضوع: | لینک ثابت
پای پنجره نشسته بود که باز صدای تو،تودلش هوار کشید صدای نبض سکوت تلخ تو یه باره میون خاطرش دوید تک وتنها توی دیروز تو بود روزی که توی دلت خونه خرید دزدیدی قلب اونوواسه خودت طوری که هیچکی صداشو نشنید اما حالا دیگه اونو نمی خوای یاد اون از توی ذهن تو پرید رفت ودیگه رو به اینجا برنگشت چشماشو بست دیگه فردا رو ندید
نوشته شده توسط عاطفه زارع در شنبه چهاردهم بهمن 1385 ساعت 22:44 موضوع: | لینک ثابت
خیلی وقته عاشق تنهایی ام،عاشق تاریکی وسکوت شب خیلی وقته که می خوام بهت بگم ،داره می سوزه تنم ازداغ تب دل من آخه چی کارت کرده، که نمی خوای حتی بهش سر بزنی نمی خوای بگی چراپشت دری،امّاحتی نمی خوای دربزنی چراخیلی وقته چیزی نمی گی،چراآخه حرفات بوی غم داره چراچشماتو بهم نمی دوزی،یاچرا نگاهت رنگ نم داره تو می خوای خودم بگم ولی چرا،نمی خوای منم صداتو بشنوم نمی خوای بگی که حتی لحظه ای ،نتونم اززندگی دل بکنم تو می خوای بگی از اول عشق نبود،عاشقی برات معنایی نداشت تومی خوای بگی که عاشق نبودی،عاشقی برات فردایی نداشت اما من می خوام بگم که بعد تو،حتی یک لحظه تحمل ندارم تو نمی خوای اما من می خوام باشی،دلمو دادم دیگه بر نمی دارم
نوشته شده توسط عاطفه زارع در شنبه چهاردهم بهمن 1385 ساعت 22:42 موضوع: | لینک ثابت
عشق رویایی
بیا کنار من بمون،ای که تویی شراب جون قسم به اون چشمات منو، از توی رویاهات نرون ازت تو خواب حرف می زنم،برای تو شعرمی خونم فقط تویی کلام من،واسم شدی ورد زبون ازهرطرف بدبختی وناله میاد تو زندگیم از غصه ها جدام بکن،غم تودلم شده روون تو رفتی ازدیارما ، اما نه از شهر دلم بدون تو تنها شدم ، فصل دلم شده خزون منو گذاشتی بی خودت ، اما دلم بی تو نموند داشتن عشق تو برام، اومد باهات تا بی کرون از عشق تو دلم می خواد ، داد بزنم بهت بگم
نوشته شده توسط عاطفه زارع در شنبه چهاردهم بهمن 1385 ساعت 22:39 موضوع: | لینک ثابت
خوشحالم که راه افتادی وشروع کردی.می خوام بگم حالا که با یه نگاه دیگه زندگی جدیدت رو شروع کردی،یادت باشه اون لطیف بزرگ خیلی چیزا رو به ما یاد داده که باید اونا رو ببینیم وبه خاطرشون ممنون باشیم و شکرگزار.جایی خوندم که یه روزمرد ثروتمندی پسرش رو به روستایی دورافتاده برد تا زندگی فقیرانه ی مردم اونجا رو از نزدیک ببینه.آنها رو شبانه روز را در مزرعه ی خانواده ی تهی دستی گذراندند و در راه برگشت،پدر از پسرپرسید:«سفر چطور بود؟چیزی یاد گرفتی» پسرگفت:«عالی بود،به خصوص که فهمیدم چقدر فقیرم!»استخر خانه ی ما تا وسط حیاط کشیده شده،ولی رودخانه ی آنها انگار انتهایی نداشت!حیاط بزرگ خانه ی ما را چندیدن چراغ روشن می کند وشب های آنها باهزاران ستاره روشن می شد!قطعه زمین ما خیلی کوچکتراز مزرعه ی وسیع آنهاست.ما غذایمان را می خریم ولی آنها غذایشان را پرورش میدهند.پدرجان ممنون که نشانم دادی چقدر فقیرم. پس مثل اون پسر که داشته های روستایی های زحمت کش و عزیز رو دید،چشمهات رو باز کن وداشته های خودت رو ببین عزیز دلم .سلامتی،خانواده و دوست های خوب،آگاهی،قلب مهربونت وهزارویک چیزدیگه،داشته هایی هستند که باید قدرشون روخوب خوب بدونی.جایی نوشته بود:خدایا شکر که تمام شب صدای خرخر شوهرم را می شنوم،این یعنی اون زنده وسالمه!خدایا شکر که لبس هام کمی برام تنگ شدند،این یعنی غذای کافی برای خوردن دارم!خدایا شکر که سروصدای همسایه رو می شنوم،این یعنی گوش های سالمی دارم...! اینم بگم که مراقب باش که رفتن به دنبال چیزای بزرگ و خارق العاده از دیدن نعمت های بیکران الهی که همین الان دوروبر تو هستند،محرومت نکنه.نعمت هارو ببین واسه ی اونا شاکر باش. گر چه ما قادر نیستیم که تک تک اونا رو ببینیم و درک کنیم.و بدون خالق مهربون هم قول داده:«اگه نعمت هام رو شکر کنید،اونا رو زیاد می کنم.»
نوشته شده توسط عاطفه زارع در شنبه چهاردهم بهمن 1385 ساعت 22:36 موضوع: | لینک ثابت
سلام به همه ی دوستای خوبم امیدوارم که حال همتون خوب باشه من تازه این وبلاگ رو درست کردم اگه نظر بدید خیلی خوشحال می شم همتون رو دوست دارم خدانگهدارتون
نوشته شده توسط عاطفه زارع در شنبه چهاردهم بهمن 1385 ساعت 22:35 موضوع: | لینک ثابت
|
|